فراموشی مطلق

فراموشی مطلق
شب، شبي بود غم‌انگيز كه آزارم داد
خلوتي بود غم‌آميز كه آزارم داد
كاسه‌اي دست تو و باقي اين ظرف تهي
دلم از صبر تو لبريز كه آزارم داد


فصلها يك غم مبهم شد ومن
خسته از حسرت پاييز كه آزارم داد
آخرين عابر اين كوچه منم
سايه‌يِ پشت سرم نيز كه آزارم داد
دردهاي دلِ تنهاي من از شعر بپرس
از غزل حس گلاويز كه آزارم داد
ماه هم ديد كه خاتون غزلهاي شبم
نيمه شب بر در دهليز كه آزارم داد
لحظه‌ي شرجيِ ديدار تو آميخته بود
با سكوت شب شاليز كه آزارم داد
بعد از آن آه خودت مي داني
اين همه غصه‌يِ يكريز كه آزارم داد
خاطراتم به فراموشي مطلق پيوست
غير يك حرف و يك چيز كه آزارم داد

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: